یک لیوان چای (داغ و شیرین)   

سلام

زمستان سال هزار و سیصد و خورده ای آغاز شده و بی داد سوز سرما و باد و بوران، آسایش و آرامش را به هم ریخته بود. به جز صدای زوزه ی باد که از درز شیشه به داخل می آمد نه سر و صدایی بود و نه رفت و آمدی. چند دقیقه ای از بیدار شدنش گذشته و در رختخواب به این طرف و آن طرف غلت می زد. بالاخره بلند شد و قبل از اینکه دست و روی خود را بشوید کنار پنجره ایستاد، لپها و بینی خود را به شیشه چسباند و نگاه خود را از پنجره به بیرون انداخت. این ششمین سالی بود که بارش برف را تماشا می کرد. با این حال که ساعت از هشت صبح گذشته بود اما ابرها نمی گذاشتند که هوا به خوبی روشن شود و ته مانده ی برف دیشب داشت به آرامی از آسمان می بارید. روی زمین تا زانوی آدم برف نشسته و تمام شهر سفیدپوش شده، بعضی خانه ها صبح اول وقت برفهای خود را پارو زده و جلوی خانه تل انبار کرده و بعضی دیگر هنوز مشغول بودند. نقاط سیاهی که چشم را دنبال خود می کشید کلاغهایی بودند گوشه و کنار نشسته و یا در حال پرواز. چند بار نفس کشید بخار نفسش شیشه را تار کرد، با کف دست کوچکش بخارها را پاک کرد و دو باره به شیشه چسبید.

ضربان قلب خود را روی شیشه به راحتی حس می کرد، سرمای آن طرف پنجره، بدنش را مورمور میکرد، کم کم در این دریای سفید غرق شد و در خیال خود پای را در برفها فرو برد و با رد آن یک دایره بزرگ درست کرد. داخل دایره دو تا چشم بزرگ و یک بینی کوچک قرار داد، با یک دهان بزرگ و خندان. می خواست برای نقاشی خود گوش هم بگذارد که... مادرش با صدای بلند گفت:

«بچه ها بیایید، صبحانه حاضر است».

علیرضا خود را از پشت پنجره کنار کشید و به سفره ی صبحانه نگاه انداخت و با بی میلی به سمت شیر آب چرخید. هر دو دست خود را زیر آب سرد گرفت و دو سه باری مشتهای پر آب خود را به صورت زد و به این ترتیب دست و صورت خود را شست، خنکی آب که داشت به زیر پوستش سرایت می کرد او را کمی سر حال آورد اما هنوز دوست داشت نقاشی خیالی خود را تمام کند. پدر هم که برفروبی پشت بام نه خیلی وسیع خانه را به اتمام رسانده بود بعد از شستن دستها برای نوشیدن یک چای داغ و خوردن یک صبحانه مفصل آماده شد.

علیرضا سر سفره کنار خواهر خود نشست. مادر شروع کرد به ریختن. چای اول برای پدر، چای بعدی برای خواهر که از علیرضا دو سه سالی بزرگتر بود، سوم برای علیرضا و چای آخر را برای خودش ریخت.

غرغرهای زیر لب علیرضا شروع شد و داشت غضب آلود به لیوان چای خواهرش نگاه می کرد. با یک حرکت سریع و دست پاچه، لیوان چای خود را با خواهرش عوض کرد و به غرغرهای خود ادامه داد. خواهرش که نمی خواست از لیوان مورد علاقه خود دست بردارد با جیغ و داد نه چندان زیادی دوباره لیوان خود را پس گرفت.

پدر داشت زیرچشمی به بچه ها نگاه می کرد. چیزی نمانده بود که اشک از چشمهای علیرضا جاری شود ولی جلوی خود را گرفت و دوباره لیوان چای را از جلوی خواهرش برداشت و... در این میان چای هر دو لیوان به نیمه رسیده بود و سفره صبحانه داشت شبیه دریاچه ای سرخ رنگ می شد.

پدر از این کشمکش ها عصبانی شده بود و با غضب لقمه ی کوچک نان را به دهان گذاشت، بالاخره تصمیم خود را گرفت، بلند شد - همه سکوت را ترجیح دادند، - حتی کلاغها- مادر با چشمهای باز شده به قد برافراشه ی پدر نگاه می کرد و از تصمیم او هیچ نمی دانست، این اولین باری نبود که بچه ها - حتی سر سفره ی غذا - با هم بگومگو و جدل می کردند و این کار اصلا چیز مهمی نبود که پدر بخواهد عکس العمل شدید از خود نشان دهد.

بچه ها با دهان باز و متعجب به پدر نگاه می کردند. پدر خم شد و لیوان مورد مناقشه را که دیگر اثری از چای در آن نبود از سر سفره برداشت، به جلوی پنجره رفت آن را باز و لیوان را با قدرت به بیرون پرتاب کرد. او توانسته بود به یک جدال چند هفته ای بین این خواهر و برادر پایان دهد.

سکوت همچنان ادامه داشت. پدر بدون اینکه پنجره را ببندد به سر سفره نشست. مادر شروع کرد به ریختن دو لیوان چای جدید برای بچه ها، خواهر که حالا خیالش راحت شده بود بی اعتنا به اتفاقی که افتاده، خود را برای خوردن یک صبحانه بی دردسر آماده کرد، اما علیرضا همچنان گوش خود را تیز کرده بود و به صداهایی که از بیرون نمی آمد گوش می داد. چند لحظه گذشت و هیچ صدایی نیامد. دعوا ختم به خیر شد و پدر مادر با لبخندی از روی رضایت مشغول شدند.

اما مگر چه اتفاقی افتاد که علیرضا نیشهایش تا بناگوش باز شد و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. این بار او، از سر سفره بلند شد و هر سه خیره به او نگاه کردند، راه افتاد تا از اتاق بیرون رود، مادر گفت:

«کجا؟ دارم برات چایی میریزم»

«صبر کن، الان برمی گردم»

و خود را دوان دوان به زمین بایر و پربرف پشت خانه که لیوان در آنجا سقوط کرده بود رساند. مسیر پرتاب لیوان را دنبال کرد، با کمی جستجو سوراخی مورب و تقریبا به قطر یک لیوان که در برف ایجاد شده بود را یافت، دست خود را با احتیاط در آن فرو برد، به لیوان رسید، آن را به آهستگی و با دلهره بیرون آورد. لیوان سالم بود حتی ترک هم برنداشته بود. درست حدس زده و برف وظیفه ی خود را به خوبی انجام داده بود. صدایی که شنیده نشد صدای شکستن لیوان بود.

لیوانی بلوری، سبز رنگ، با نقشهای برجسته ای از گل و گیاه، نه چندان گرانقیمت اما تک و زیبا. حتی یکی از این خصوصیات کافی بود تا مورد علاقه ی شدید این خواهر و برادر لجباز قرار گیرد.

علیرضا لیوان به دست وارد خانه شد، آن را شست و به دست مادر داد و با لبخندی پیروزمندانه گفت:

«لطفا در لیوان خودم»

با گفتن این جمله مالکیت مطلق خود را بر لیوان تثبیت کرد و سر سفره نشست.

...همه با نگاهی متعجب از سالم بودن لیوان بلوری و با خنده ای از سر شوق و خوشحالی به علیرضا نگاه می کردند که داشت - مانند آدلف هیتلر بعد از فتح فرانسه - آرام آرام صبحانه خود را به پایان می برد.

موفق. شاد.

یا علی

گفتم «یا علی» یادم افتاد، عید غدیر رو به همه تبریک میگم.

لینک
چهارشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٧ - بابا بزرگ

   آرزوهای بزرگ   

سلام

قطار سوت بلندی کشید و در ایستگاه توقف کرد. هر یک از ما که از ساعتی قبل آماده شده بودیم با به دست گرفتن یک (ساکی، کیسه‌ای، بقچه‌ای،) چیزی از کوپه خارج و از قطار پیاده شدیم. دایی مصطفی زودتر از همه پایین رفت و از راه پنجره لوازم سنگین تر رو از زن دایی تحویل گرفت چیزهایی مثل رختخواب (از بس قدیما مردم وسواس داشتن پتو و ملافه‌ی هتل‌های چهار ستاره‌ی اون موقع مشهد و هیچ جای دیگه رو قبول نداشتند و پتو، بالش، لحاف و تشک خودشون رو به سفر می‌بردن این کار اگر چه سخت بود اما یه فایده داشت وقتی از سفر برمی‌گشتند لوازم خودشون رو با احترام خاصی صدا می کردند مثلا می گفتند "مش پتو"، "مشهدی لحاف" یا مثلا "اون والور خوراک پزی رو یادته،حیف شد توی مشهد جا گذاشتیم")، ظروف برای طبخ و سرو غذا، یخدون و... (و احتمالا یه گالن نفت، کار که از محکم کاری عیب نمی‌کنه) من با دو تا ساک کوچک کنار مامان بزرگه ایستادم و منتظر شدم تا دایی مصطفی وسیله‌ای جور کنه تا به مسافرخونه برسیم.

بعد از چند ساعت استراحت، جملگی (دایی و زن دایی و همه‌ی بچه‌هاشون، مامان بزرگه و من) راهی زیارت شدیم. از مسافرخونه تا حرم راه زیادی نبود، بعد از چند دقیقه راه‌پیمایی به حرم رسیدیم. هر چند کلاس چهارم دبستان رو تمام کرده بودم ولی این اولین باری بود که حرم امام رضا (ع) رو زیارت می کردم.

شنیده بودم که اینجا، توی حرم هر کی از ته دل دعا کنه خدا دعاشو استجابت می‌کنه. و من هم سه تا آرزو داشتم که از اول دوم دبستان هر جا که می‌رفتم این سه تا رو با خودم می‌بردم. رفتم یواشکی در گوش امام رضا گفتم: آقا ببخشید من علیرضا هستم، اگه میشه این سه تا آرزوی من رو برآورده کنید، خیلی لازم دارم. (می دونستم خودشون هر سه تا آرزوی منو میدونن برای همین خیلی مزاحمشون نشدم، اسمم رو هم به این خاطر بهشون گفتم که بدونن هم اسم هستیم شاید یه خورده پارتی بازی کنن، بچگیه دیگه) بعد چند تا السلام و علیک گفتم و مثل آدم بزرگا عقب عقبکی از ضریح دور شدم و رفتم جلوی در ایستادم.

طرفهای عصر بود با مامان بزرگه رفته بودیم بازار اطراف حرم که خرید کنه، جلوی یه مغازه یه کارتن مقوایی بود که توش انواع و اقسام اسباب بازیهای کوچک و پلاستیکی ریخته بودن. بین اونها یه هفت‌تیر پلاستیکی بود که به جای تیر باهاش آب شلیک می کردن. برداشتم و بهش نگاه کردم. مامان بزرگه نگاهی کرد و گفت می‌خوای برات بخرم؟ اونو خیلی فوری سر جاش گذاشتم و گفتم نه نه همینجوری فقط نگاه کردم. گفت: راست بگو اگه می‌خوای بگوها. گفتم نه مامان بزرگه من چراغ قوه دوست دارم. فهمیدم که سوتی دادم (یا بقول بعضیا زده بودم توی out ) و کاریش هم نمی‌تونستم بکنم. بنده‌ی خدا رفت توی مغازه یه چراغ قوه کوچیک خرید که دو تا باطری قلمی می‌خورد. رنگش هم سبز بود (اصلا هم فسفری نبود).

روز بعد صبح (اول وقت نه، دوم وقت حدود ساعت 10 صبح) رفتیم یه زیارتگاه دیگه، درست یادم نیست که کجا بود، شاید خواجه ربیع، (شایدم همون امام رضا بود که از یه در دیگه وارد شده بودیم. همین چیزای دوران بچگیه که اون رو دوست داشتنی و خاطره انگیز میکنه، در عین حال که خنگیم با هوشیم، در عین حال که تیز و بزیم بی هوشیم.) وقتی برگشتیم مسافرخونه، زن دایی غذا رو حاضر کرده بود و ما هم نشستیم نوش جان کردیم و بعد آرام آرام پشت چشمها سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفتیم (خوابی بود ها، حالا که فکر می‌کنم می‌بینم خیلی عجیبه، یعنی میشه آدم بدون دیازپام و اگزازپام و نورتریپتیلین و... به این راحتی بخوابه؟).

عصر، مامان بزرگه با یه چای تازه دم و خوش عطر منو از خواب بیدار کرد. خیلی چسبید (جای شما خالی، فکر کنم توش از همون سریش‌ها ریخته بود که باهاش بادبادک می‌ساختیم). دست کرد توی کیفش و چند تا سکه و یه اسکناس درآورد و داد به من و گفت: برو برای خودت هر چی دوست داری بخر. طبق روال معمول نیشهام تا حد ممکن (یعنی همون بنا گوشم) باز شد و به جای بلند شدن و رفتن، پریدم و پرواز کردم. در حال پرواز داشتم از مسافرخونه خارج می‌شدم که ادامه داد: اگه خواستی برای دوستات هم سوغاتی بخر. (با این جمله‌ی آخر تیر خلاص رو به قلبم زد و من رو همیشه‌ی تاریخ عاشق خودش کرد. نه به خاطر پول به خاطر معرفتش).

با امیر (پسر دائیم که از نظر سن، من بزرگترم، اما از نظر جثه اون بزرکتره، خیلی بزرگتر!!) رفتیم مغازه‌های همون اطراف و خرید رو شروع کردیم. اول رفتیم سراغ هفت تیر آبپاش، یه دونه شبیه اون که قبلا دیده بودم برای نادر خریدم که به عنوان سوغات بهش بدم. بعد رفتم سراغ ذره بین، یه ذره بین خریدم که وقتی جلوی خورشید می‌گرفتم می‌تونست یه کاغذ رو به راحتی بسوزونه و آتش بزنه و در آخر هم بعد از جستجوی زیاد موفق شدم یه آهن‌ربا بخرم که ضمن خوشگل بودن می‌تونست از زیر کاغذ براده‌های آهن رو با شکل‌های زیبا با خودش جابجا کنه.

ساک به دست وارد قطار شدیم مثل آمدنه یه کوپه‌ با هشت تا صندلی چوبی. صبح اول وقت بود که رسیدیم جلوی خونه‌ی خودمون، زنگ رو که زدم بابا در رو باز کرد (برای رفتن به سر کار آماده شده بود) پریدم بغلش کردم و همدیگر رو بوسیدیم و به من زیارت قبول گفت. من هم باهاش سلام علیک کردم و فریاد زدم: بابا به همه‌ی آرزوهام رسیدم. بابام با لبخندی بر لب، چشمهای گشاد و یه علامت سوال بزرگ روی سرش به من نگاه کرد و گفت: چی؟

ساک آرزوهام رو براش تکون ‌دادم گفتم: ‌«چراغ‌ قوه ‌- ‌آهن ‌ربا ‌- ‌‌ذره ‌بین».

خدایا شکرت.

(هنوز هم نسبت به این سه وسیله آلرژی دارم. اگه یه « روز » توی خیابون یه بابابزرگ رو دیدید که داره نور چراغ قوه رو توی چشماتون میندازه و یا با حرارت ذره بین داره رنگ در خونه مردم رو می‌سوزنه حتما بیاید جلو سلام کنید، اون منم)

نتیجه گیری اخلاقی: هیچوقت آرزوهای خودمون رو فراموش نکنیم، مخصوصا وقتی به اونها میرسیم. اگر فراموش کنیم، دیگه قدر اونها رو نمی‌دونیم. درست مثل عاشقی که بعد از سالها مرارت و سختی به معشوقش میرسه و بعد از چند روز اون رو (زبونم لال) زیر مشت و لگدش سیاه و کبود میکنه.

موفق. شاد.

یا علی.

پی نوشت:

آرزوهای بزرگ اثر چارلز جان هوفام دیکنز (Charles John Huffam Dickens)، (۷ فوریه ۱۸۱۲ - ۹ ژوئن، ۱۸۷۰)، برجسته‌ترین رمان‌نویس انگلیسی عصر ویکتوریا و یک فعال اجتماعی نیرومند بود.

در مقام یکی از برترین نویسندگان انگلیسی زبان، از او برای داستان‌سرایی و نثر توانگرش و خلق شخصیت‌های به یادماندنی، بسیار تحسین به عمل آمده‌ و در طول زندگی‌اش محبوبیت جهانی بسیاری کسب کرده‌است. از آثارش می‌توان، «دیوید کاپرفیلد»، «آرزوهای بزرگ»، «الیور تویست» و «داستان دو شهر» را نام برد.

لینک
جمعه ٢۱ تیر ،۱۳۸٧ - بابا بزرگ

   داستان دو درخت   

سلام

سالهای سال پیش توی یکی از جنگلهای مصفای خطه‌ی شمال (نمیدونم کدوم استان بود، گلستان، مازندران و یا گیلان) دو تا نهال نحیف و باریک روی کمرکش یه تپه‌ی سرسبز و پردرخت  شروع کردن به زندگی. ماهها و سالهای اول زندگی خیلی با هم تفاوت نداشتن و خودشون هم فرقی احساس نمی‌کردن.

این دو تا نهال باریک، بعد از گذشت پنج شش سال تبدیل شدن به دو تا درخت جوان، هر دو زیبا و قد بلند با شاخه‌هایی سر به فلک کشیده (البته نسبتا سر به فلک کشیده، چون توی اون جنگل درختهای بلند‌تر و بزرگتر هم وجود داشت) اسم یکیشون سرو (sarv) بود یکی دیگه افرا (afra).

اما حکایت ما از اونجایی آغاز شد که: روزی از روزا یه جفت پرنده کوچک و نازنین اومدن بالای سر این دو تا درخت و کلی انداز ورنداز کردن و بعد از مدتی بازدید و مشاوره با یکدیگر، سرو برای ساخت لانه انتخاب شد. از همون روز، عملیات ساخت لانه روی سرو شروع شد. سرو جوان با کلی خوشحالی گفت: افرا ببین، این پرنده‌ها اومدن شروع کردن به لانه سازی باید خیلی مواظبشون باشم یه وقت باد و بارون بهشون آسیب نرسونه. افرا بعد از شنیدن این حرفها فکری کرد و تصمیم خودشو گرفت.

پرنده‌ها لانه را ساختند و شروع کردن به تخم‌گذاری و بعد هم به نوبت نشستند روی تخمها تا جوجه‌ها از تخم در اومدن و مرحله‌ی تغذیه‌ی (رایگان) جوجه‌ها شروع شد. غافل از اینکه توی تمام این مدت افرا داره یکی از شاخه‌های خودشو به زیر لانه میرسونه. یه روز صبح زود که پرنده‌ها رفته بودن برای جوجه‌ها غذا تهیه کنن افرا نیت خودشو عملی کرد و با نوک شاخه‌ی  خودش زد زیر لانه‌، سرو تا اومد به خودش بجنبه دیگه کار از کار گذشت و لانه نقش بر زمین شد و جوجه‌ها نیز جان به جان آفرین تسلیم نمودند.

سرو از شدت ناراحتی می‌لرزید، جلوی اشکهای خودش رو نتونست بگیره و زار زار شروع به گریه کرد. پرنده‌های پدر و مادر بازگشتند  و از گریه‌های سرو فهمیدند اتفاق ناگواری افتاده. به نزدیک لانه که رسیدند دیدند که... (دیدند که جا تره و بچه نیست). افرا که سازنده و شاهد این ماجرا بود با خونسردی تمام گفت اینجا جنگله و توی این محیط این اتفاقات کاملا طبیعیه. پرنده‌ها با دیدن این وضع از اونجا کوچ کردن و به جنگل دیگری رفتن.

چند سال دیگر از این اتفاق گذشت و بین سرو و افرا سکوت سنگینی حاکم شده بود تا اینکه یه روز زیبای بهاری (احتمالا صبح یکی از جمعه‌ها‌ی اوایل تابستان بوده، نویسنده اشتباه کرده ولی خجالت کشیده اصلاح کنه، حالا عیب نداره) دو سه تا خانواده برای تفریح و تمدد اعصاب و تنفس هوای خوش و سالم به جنگل اومدن (همون پیک نیک خودمون). یکی از جوانهای رشید خانواده طناب بلندی برداشت و چند تا شاخه رو برای بستن طناب و درست کردن تاب در نظر گرفت یک طرف طناب رو به شاخه‌ی درخت افرا بست و طرف دیگه‌ی طناب رو به شاخه‌ی درخت سرو. بعد از آماده و امتحان کردن تاب به بچه‌ها گفت که دیگه میتونن با خیال راحت از اون لذت ببرن.

بعد از چند نوبت تاب بازی بچه‌ها، نوبت به دختر خانواده رسید (فکر کنم حدود 7 سالش بود، درست یادم نیست گفت میرم کلاس اول یا کلاس اول رو تموم کردم) رفت روی تاب نشست و شروع به تاب خوردن کرد. دوباره فکر شومی به ذهن افرا رسید، شاید با این کار می‌تونست ضربه‌ی دیگه‌ای به سرو بزنه. با سنگ دلی تمام اون شاخه‌ی خودش که طناب بهش وصل بود رو شکست و دختر بچه با ... (قسمت تحتانی بدنش!!) خورد زمین و گریه رو سر داد. بابای خانواده با عصبانیت تمام اون طرف طناب رو هم گرفت و با قدرت هر چه تمام‌تر شاخه‌ی سرو رو شکست و به زمین انداخت. افرا با این حال که یکی از شاخه‌های خودش رو از دست داده بود لبخند رضایتی روی لبهاش نشست و به غصه خوردن سرو نگاه می‌کرد.

افرا هر چه از دستش بر اومد برای اذیت و آزار سرو انجام داد و سرو با تحمل و خویشتن‌داری به نصیحت‌های خودش ادامه می‌داد و سالهای سال به همین منوال گذشت.

اواخر پائیز بود، صدای قدمهای سنگین دو مرد در جنگل سرد و خاموش پیچید. هر یک از این دو نفر با در دست داشتن یه قوطی اسپری رنگ زرد شروع به علامت گذاری روی تنه‌ی درختان کردند (فکر میکنم رنگش فسفری بود ولی همسر گرامی فکر می‌کنند که فسفری نبود و سر این موضوع این داستان روزها به تاخیر افتاد). مردها به افرا و سرو رسیدند و هر یک بر روی درختها علامت گذاشتند و آنجا را ترک کردند. ساعتی نگذشته بود که چند نفر مرد قوی هیکل با در دست داشتن اره‌های موتوری شروع کردند به بریدن درختهای علامت‌گذاری شده و نوبت به افرا و سرو رسید. وقتی اره با تنه‌ی درخت افرا تماس پیدا کرد افرا فریاد کشید و گفت: آهای چه کار می‌کنید من هنوز جوانم و پیر نشده‌ام، آهای من... سرو که می‌دانست درخت بعدی خود اوست رو به افرا گفت: ((اینجا جنگله و توی این محیط این اتفاقات کاملا طبیعیه)). لحظاتی بعد هر دو درخت روی زمین افتادند، شاخه‌های اضافه‌ی اونها تراشیده و با ماشین به کارخانه حمل شدند.

در کارخانه چوب‌بری افرا و سرو تبدیل به الوار و به انبار منتقل شدند. چند روزی به همین ترتیب گذشت تا الوارها مقداری خشک شدند. از طرف دیگر با خرده چوبهایی که از برش سرو و افرا و... باقی مونده بود چند تخته نئوپان ساخته شد و اونها نیز به انبار منتقل شدند.

صاحب یک کارگاه نجاری به انبار آمد و مقداری از الوارها و نئوپانها را خرید. چوبها رو توی وانت گذاشت و به کارگاه نجاری منتقل نمود.

آقای نجاری در کارگاه طبق سفارش شروع به آماده کردن کارها نمود. با چوب افرا یک تخت برای بچه درست کرد و دو تا نیمکت برای دانش آموزان کلاس دوم راهنمایی (لازم به ذکر است که اون بچه نق نقوترین و شا...ترین بچه‌ی دنیا بود و اون دانش آموزان نیمکت‌های قبلی رو از بس با نوک پرگار و خودکار تراشیده بودند تمام شده بود و حالا نوبت این نیمکتها رسیده بود)، اما با چوب سرو یه چارچوب و در درست کرد برای دانشکده ادبیات یکی از دانشگاه‌ها.

وقتی کارها تمام شد، مرد میانسالی به نجاری اومد و یه تخته نئوپان رو از نجار خرید، به منزل برد و برای خودش یه کتابخانه کوچک درست کرد و تمام کتابهایی رو که در طول سالها خریده و خونده بود در اون جای داد. احتمالا اون تخته نئوپان از خرده چوبهای سرو درست شده بود.(و فکر میکنم اون مرد میانسال هم بابابزرگ باشه که نخواسته شناسایی بشه)

موفق. شاد.

یا علی.

لینک
شنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸٧ - بابا بزرگ

   وقایع اتفاقیه بهار 87   

نوروز و بهار سال 87 با خوبی و خوشی و سفر به مرقد امام رضا (ع) آغاز شد. ولی این مسرت و شادی خیلی دوام نیاورد.

روز نوزدهم فروردین مردی که همیشه ی عمر ایستاده بود در جایگاه ابدی خویش به آرامی آرمید و همه‌ی ما را (با یک دنیا غم بی پدری) تنها گذاشت.

خدا همه ی رفتگان را رحمت کند.

دا

شتم با این غم و غصه دست و پنجه نرم می کردم و می خواستم به دنیای عادی بازگردم که خبر ناگوار عدم قبولی در کنکور کارشناسی ارشد (حتی مجاز هم نشدم) کمرم را شکست و الان که مشغول آپ کردن هستم روزها کار میکنم و شبها در منزل بستری هستم تا کمرم جوش بخوره. مطمئنم سزای آدمی که توی این سن و سال میره توی کنکور شرکت میکنه و عینکش رو با خودش نمیبره همینه که قبول نشه (ایشالا باشه برای سال دیگه)

.

از اینکه به یاد من بودید و هستید تشکر می کنم و دست (برادران و آقایان گرامی) و گوشه ی دامن (خواهران و بانوان گرامی) شما را می بوسم (یه شایعه شنیدم که قراره اعلام کنن همه خواهرها و برادرهای دینی به هم محرم هستند. حالا کو تا اعلام کنن) انشاءالله طی روزهای آتی با یک مطلب و یا داستان جدید مزاحم اوقات شریف خواهم گردید. تا اون موقع...

موفق. شاد.

یا علی

 

 

 

لینک
یکشنبه ٢ تیر ،۱۳۸٧ - بابا بزرگ

   سوگ سیاوش   

سلام

چند روزی هست که دستگاه کامپیوتر (رایانه) ایراد پیدا کرده (شاید ویروسی شده باشه) به راحتی نمیتونم وصل بشم ایشالا زودتر درست بشه و...

ای نام تو بهترین سرآغاز

بی نام تو نامه کی کنم باز

مثل همیشه با قدمهای آهسته پله‌های ایستگاه مترو را طی کرد تا به محل توقف قطار رسید، بعد از چند دقیقه قطار رسید و سیاوش به همراه دیگر افراد سوار یکی از واگن‌های میانی شد. آنقدر خلوت بود، که سیاوش بدون دردسر جایی برای نشستن پیدا کند، نشست و کتابی را که در کیفش داشت برداشت، باز کرد و شروع به خواندن کرد «فاطمه، فاطمه است». چند ایستگاه به همین منوال طی شد و هنوز واگن جا برای نشستن داشت.

سیاوش سالها بود که آرام شده بود و دیگر از آن شور و هیجان جوانی خبری نبود. سیاوش از آن روز شوم و تلخ که موشک باران دشمن همسر جوان و فرزند کوچکش را از او گرفت دیگر به حال و روز عادی بازنگشت. روبروی سیاوش زوجی به ظاهر خوش بخت و شادمان حضور داشتند که از زمان سوار شدن به قطار برای هم از آرزوها و برنامه‌های آینده‌ی زندگی خود می‌گفتند و می‌خندیدند.

ناگهان قطار در بین دو ایستگاه با شدت تمام متوقف شد و تمام مسافرها با وحشت تمام به یک دیگر نگاه می‌کردند. بلندگوی واگن اعلام کرد: «مسافرهای محترم ضمن حفظ خونسردی با شکستن شیشه‌ی عقب واگن از آن خارج شده و به طرف انتهای قطار حرکت کنید تا به ایستگاه برسید». این پیام باعث وحشت بیشتر مسافرها شد. در انتهای واگن مرد مسنی با برداشتن چکش مخصوص شکستن شیشه، آن را به صورت متناوب ولی بی اثر بر شیشه می‌کوبید و مسافرهای دیگر با چشمهای گشاد و مبهوت به دستهای مرد نگاه می‌کردند.

سیاوش با دیدن این صحنه لحظه‌ای درنگ نکرد به سرعت خود را به پیرمرد رساند و چکش را از او گرفت و با یک ضربه کاری که با تمام انرژی به شیشه کوبید آن را شکست و با دسته‌ی چکش لبه‌های شیشه را که هنوز بر قاب خود جا خوش کرده بودند به زمین ریخت. به عنوان اولین نفر دستهای پیرمرد را گرفت و از پنجره به پایین هدایت کرد و به او گفت: «با سرعت از این سمت برو» و انتهای قطار را نشان داد. حدود سی نفر باید به این طریق از واگن خارج می‌شدند، یک خانم جوان به همراه برادر نوجوانش نفرهای بعدی بودند. صدای مهیب انفجار واگن اول، همه را وحشت زده و سراسیمه کرد و هجوم مضاعفی به محل خروج آوردند، سیاوش با فریادی همه را به خود آورد و گفت: «با هجوم کار را سخت‌تر می‌کنید، تحمل کنید تا همه به سلامت خارج شوید». واگن داشت گرم و گرم‌تر می‌شدو افراد یکی یکی از پنجره خارج می‌شدند. نوبت به زوج جوان رسید، برای لحظه‌ای پسر جوان جلوافتاد که زودتر خارج شود ولی با اشاره‌ی سیاوش خود را کنار کشید تا همسر جوانش پایین رود. واگن‌ها یکی پس از دیگری دچار شعله‌های آتش می‌شدند قسمت جلوی این واگن نیز شعله‌ور شده بود و هنوز ده نفری باقی مانده بودند سیاوش کار را سریعتر از دقایق پیش انجام می داد و در حقیقت افراد را به بیرون پنجره پرتاب می‌کرد.

زن و مرد و بچه بعد از پریدن از پنجره به طرف انتهای قطار فرار می‌کردند. فقط دو نفر دیگر باقی مانده بودند یک خانم تقریبا مسن به همراه پسر جوانش. چادر مشکی خانم در لحظات آخر از شدت گرما و حرارت سوخت، یعنی دیگر مهلت چندانی برای خروج باقی نمانده است. پسر برومند دست مادر را گرفت و از پنجره به بیرون هدایت کرد و بعد دست سیاوش را گرفت تا به بیرون بفرستد ولی سیاوش غرق در خاطرات خود شده بود و تصور می‌کرد اگر همسر و فرزندش زنده بودند احتمالا همین سن و سال را داشتند، بی اعتنا به درخواستهای پسر جوان او را گرفت و از پنجره به بیرون پرتاب کرد. مادر و پسر با التماس از سیاوش که دیگر در میان شعله‌های آتش گرفتار شده بود درخواست کردند خود را نجات دهد، ولی سیاوش داشت با پسر کوچکش بازی می‌کرد. دیگر فرصتی نبود، همه پا به فرار گذاشته بودند. دیگر هیچ اثری از سیاوش باقی نماند.

چون گرد شود وجود پستم

هر جا که روم تو را پرستم

موفق. شاد.

یا علی.

لینک
جمعه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٦ - بابا بزرگ

   خدایا یادته   

سلام خدا

خدایا یادته اون روزا، اون روزای خیلی خیلی دور، دستم رو انداخته بودم گردنت داشتیم می‌رفتیم مدرسه، گفتم من دوست ندارم برم. یه پس گردنی زدی بهم و با خنده گفتی اگه درس نخونی سواددار نمیشی‌ها، درس بخون بچه که وقتی بزرگ شدی برای خودت آدم بشی. منم حرفت رو گوش کردم و رفتم. رفتم و اون خانم معلم مهربون که هنوز اون لبخند قشنگش گوشه‌ی ذهنم لونه کرده، دست منو گرفت برد توی کلاس یادته.

یادته اون موقعی، اون سالی که ترک تحصیل کردم داشتم زیر لب به دبیرمون فحش می‌دادم دستت رو گذاشتی روی لبام گفتی حرف نزن بچه تقصیر خودته. یادته بهت چی گفتم. برگشتی بهم گفتی حالا چرا بغض کردی؟ درست میشه صبر داشته باش، گفتی برو یه کار برای خودت دست و پا کن تا ببینیم چی میشه. رفتم کار پیدا کردم و سفت منو چسبوندی به کار و زندگی. هنوز که هنوزه چسبیدم.

یادته وقتی می خواستم برم خواستگاری از ترس و خجالت نمیدونستم کدوم خیابون رو کدوم وری برم. دستم رو گرفتی با هم رفتیم خونه ی سید هاشم.یادته بهم یه پسر توپولو دادی، یادته اولش کلش چقدر کچل بود. گفتم خدایا...این که کچله؟ گفتی صبر کن ببین چه مویی درمیاره برای خودش. بعدش یه دختر خوشگل مامانی، یادته چه چشمای خوشگلی داشت، الان که دیگه نگو، چشماش دل آدم رو میبره. هر دوتاشون یه خورده لاغر شدن ولی شکر سالمن، سالم.

خدایا یادته اون شبی که اومده بودم خونت بهت چی گفتم، گفتم چند تا کار سخت می خوام انجام بدم، تنهایی نمی‌تونم باید کمک کنی. گفتم می‌خوام عاشق بشم. گفتم می خوام با سواد بشم. گفتم می‌خوام عاقل بشم. گفتم اصلا می‌خوام آدم بشم. یادته گفتی برو من باهاتم. هنوز دارم میرم.یادته اون روز توی پارک کنار هم نشسته بودیم همونطور که داشتم سرسره بازی بچه ها رو نگاه می‌کردم بهت گفتم هر کاری بخوام انجام بدم قبل از اینکه به طاقت و استعداد خودم فکر کنم قبلش به بزرگی تو فکر میکنم. اگه تونستم کمک تو بوده و اگه نتونستم، مسئولیتش رو خودم قبول می‌کنم.

یادته وقتی توی کنکور کاردانی قبول شدم زدی پشتم گفتی باریکلا، یادته وقتی توی کنکور کارشناسی قبول شدم بهت گفتم من هنوز به معجزه اعتقاد دارم.

یادته اون روز زدی پس کله‌ی من گفتی درس بخون. حالا دیگه به من هیچ ارتباطی نداره. چند روز دیگه می خوام توی کنکور کارشناسی ارشد شرکت کنم، خود دانی.بیا جلو، بیا جلوتر می‌خوام یواشکی بهت بگم، خودت که بهتر میدونی این قبولی و رد شدنا خیلی مهم نیست. خدایا یه کاری کن هممون موفق باشیم و شاد.یا علی 

لینک
چهارشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٦ - بابا بزرگ

   می دانم   

مي دانم

لبانت خشكيده و تن يارانت در آتش عطش مي‌سوزد. اما مي دانم براي به دست آوردن مشتي و يا شايد رودي پر آب تن خود را به زخمها نسپردي حتي اگر اين آب مهريه‌ي مادرت باشد.

مي دانم

براي انجام وظيفه‌اي خطير، خطر كردي و آن، جز زدودن رنگ جهالت از چهره‌ي دنيايي و رياكارانه‌ي ما نبوده و نيست.

 

پيروز و دلارام

يا حسين

لینک
چهارشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٦ - بابا بزرگ

   روزهای زندگی   

سلام

سه چهار روز بعد از آخرین پست، داشتیم برای پست بعدی خودمان را آماده می‌کردیم و مطالب را جمع آوری و یادداشت می‌نمودیم خبر رسید پدر پیرمان که تا حدودی معرف حضورند کمی ناخوش احوال هستند. (دور از جون شما کمی سرما خورده بود و سرفه می کرد و البته کمی هم تب داشت) چند روزی به پیگیری مداوا و بهبود ایشان سرگرم بودیم، بعضی از شبها و بیشتره روزها خدمت ایشون بودیم و به رتق و فتق امور می‌پرداختیم. (با داروهایی که میل فرمودن الحمدلله از وخامت حال معظم له کاسته شد و رو به بهبود نهادند) روزهای آخر کسالت به خوبی داشت طی می‌شد و ما همچنان در رفت و آمد که...

یه آدم خوش قلب و مهربون در خیابان امیرکبیر (همون چراغ برق سابق و یا همون چراغ گاز اسبق) با خودرو شخصی خودشون (یه دستگاه پژو روا صفر کیلومتر خوش رنگ) همچین یه کمی بی‌توجه کوبید به ابوقراضه‌ی ما، دست بر قضا (گفتم قضا یادم افتاد یه روز ما توی خونه «دست بر غذا» بودیم که مهمون عزیز هم از راه رسید، از اون روز به بعد من همیشه از این «دست بر قضا» خیلی خوشم میاد) آقای مقصر مدارک ماشین همراهش نبود نه بیمه‌ای، نه کارت ماشین و نه حتی کارت سوخت. ما هم که خسارت فراوانی دیده بودیم با این دل رئوف و مهربون پیگیری‌ی تعیین و دریافت خسارت را چندین و چند روز ادامه دادیم و بالاخره به میمنت و شادی بعد از وصول چک از شرکت بیمه‌ی آقای مقصر، تعمیرات اساسی و غیراساسی ابوقراضه شروع شد، خوشبختانه بعد از کلی خرج کردن و رسیدن به ماشین، ابوقراضه‌ی ما هم تبدیل شد به خودرو شخصی (چشم نخوره!! خیلی هم شیک و ترتمیز شده. فرقون نقره‌ای متالیک) کم کم به روزهای خوش و شادمانی نزدیک می شدیم...

مقام محترم ولایتعهدی، و یا به تعبیری شازده (البته نه از نوع احتجابش1) بعد از چند ماه پیگیریهای مستمر موفق به اخذ موافقت اصولی از عروس خانوم (انشاءالله در پستهای بعدی تا حدودی به نحوه آشنایی و معرفی عروس خانوم پرداخته می‌‌شویم) برای زندگی مشترک شدند و ما نیز پیرو اوامر ملوکانه‌ی خودمان به دنبال جور کردن بساط جشن عقد راه افتادیم در کوچه و خیابان برای تهیه محضر و جور کردن آقای عاقد و قاشق و چنگال و خریدن رستوران و خیس کردن برنج و پیدا شدن محل جشن و تهیه سیستم صوتی و ردیف کردن سی دی (های مجاز و غیرمجاز ترانه و آواز اعم از اینور آبی و اونور آبی) و غیره که همین امر خطیر، هفت روز و هفت شب ما را در کام خود فرو برده بود. دیگر نه وقتی برای ما باقی گذاشته بود و نه جون و قوه به بدن داشتیم (از بس که دور از جون شما، قر دادم و رقصیدم و بشگن و بالا انداختم و از خودم ژانگولر بازی درآوردم) تا به وبلاگ شخصی خودمان حتی یک سرکشی مختصر ولو برای یک آپ کوچک بنماییم...

به خودم اومدم دیدم همکلاسی‌های محترم برنامه‌ی امتحانی آخرین ترم دانشگاه را به همراه گل و کارت تبریک برایم ارسال نموده‌اند. منو میگی نه درسی خونده بودم نه جزوه‌ای تدارک دیده بودم نه تحقیقی دزدیده بودم. در کلاس هم که حاضر نشده بودم. هاج و واج موندم. همه چی قاطی پاتی شده نمیدونم چه کار کنم:

- باید برم خونه‌ی پدر بزرگوار امتحان بدم؟

- توی فرقون چه جوری برقصم؟

- یعنی میشه توی دانشگاه مراسم عروسی بر پا کرد؟

- استامینوفن برای کمر درد خوبه یا نه؟

- برنامه‌‌ی امتحانی به درد شرکت بیمه میخوره؟

آهای جناب سروان... الان میرم. مامور راهنمایی هستی یا مسئول جریمه نوشتن بی‌انصاف ننویس...

موفق. شاد.

یا علی

1- شازده احتجاب رمانی از هوشنگ گلشیری که اولین بار در سال ۱۳۴۸ منتشر شد. پس از آن به انگلیسی و فرانسوی نیز ترجمه شده است.شازده احتجاب روایت فروپاشی نظام شاهی و خانی در سنت فرهنگی ایران است. شخصیت اول رمان (شازده احتجاب) در اوهام و گذشته به روایت قسمتی از استبداد و بیداد خود و خانواده‌اش می‌پردازد. گلشیری در این رمان از شیوه سیال ذهن (ادبیات) بهره می‌گیرد.

لینک
یکشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٦ - بابا بزرگ

   تاریخچه ی بنای حمام در ایران   

سلام

بالاخره بعد از چند شبانه روز آماده سازی محیط (شامل کندن سنگ کف حموم با قلم و چکش و کندن یک ردیف از سرامیک دیوار) وسایل، ابزار و مصالح لازم (قیر- گونی – سیمان سیاه – سیمان سفید – خاک سنگ – ماسه – سنگ کف – سرامیک دیوار- دستگاه فرز – اجاق گاز مناسب برای آب کردن قیر) برای تعمیر حمام، دیروز اوستا کریم تشریف فرما شدن و بعد از پوشیدن لباس شروع به آب کردن قیر نموده و به کف حمام ریخته و بعد لایه ای از گونی را روی آن گذاشته و دوباره قیر اب شده را روی آن ریختند. بعد مقداری خاک سنگ روی آن پاشیدند تا قیر نرم به دست و پای بچه نچسبه (بچه این وسط کجا بود نمیدونم) بعد داخل استانبولی که همراه خود آورده بودند شروع به ساختن ملات ماسه و سیمان کردند (البته هر بار که آب می خواستند می گفتند علی آقا بی زحمت یه افتابه آب بده و بنده هم اطاعت امر می نمودم)، ملات را به دیواره ی حمام پاشیدند و مقداری صاف نمودند و شروع به چسباندن سرامیکها به دیوار کردند.

بعد از اتمام سرامیک کاری و بعد از ترازبندی کف حمام شروع به سنگ فرش نمودن نمود و هر از چند گاهی برای جا گذاشتن یه قطعه سنگ از دستگاه فرز استفاده کرده و گرد سفیدی را در محیط خانه ی کوچک ما پراکنده می کرد به نحوی که بعد از اتمام کار، سرتاسر این ملک بی ملکه (همسر گرامی تشریف برده بودن مدرسه که به بچه ها سواد خواندن و نوشتن یاد بدهند تا بتوانند بعدا دانشجو شده و به دانشگاه رفته و احتمالا در فعالیتهای سیاسی شرکت نمایند) سفید پوش گشته و انگار غبار غم همه جا را گرفته بود. (خانه ی ما کجا و غبار غم کجا، زهی خیال باطل)

اوستا کریم را به همراه وسایلی که با خود آورده بود به محل کار بعدی رسانده و به خانه مراجعت نمودم که چشمتون روز بد نبینه دیدم همسر گرامی به منزل مراجعت نموده و ناغافلی با این صحنه مواجه شده و مدهوش و بی هوش روی زمین افتاده و غش نموده اند (نه بابا شوخی کردم. دیدم شروع کرده به تمیز کردن) به ایشان عرض نمودم:

ای همسر گرامی

ای بزرگ بانو

ای که من فدات شم

شما چرا دارین زحمت می کشین مگه غلامت مرده که شما بخوای کار کنی. شما بفرما توی مطبخ و یه چای دبش برای من درست کن تا من خودم همه ی کارها رو انجام بدم (اینبار ایشون نیششون تا بناگوششون باز شده بود از این همه چاخان پاخانی که کرده بودم – خداییش همسر فهمیده ایه – هر وقت دروغ میگم فقط میخنده) و شروع کردم به تمیز کاری خونه و تا پاسی از شب این کار ادامه داشت.

هر وقت که توی خونه تمیز کاری بود بعدش میرفتم حموم یه دوش میگرفتم و خستگی از تن به در میکردم ولی این بار حموم نوساز (نوتعمیر) هنوز قابل استفاده نبود. تمام موهای سر من مملو بود از گرد و غبار سیمان سفید و خاک سنگ و... و نزدیک بود تمام شپشهایی که سالیان سال لا به لای موهای من زندگی مرفهی را سپری می کردند یکی پس از دیگری دار فانی را وداع کنند من هم (که در تمام طول عمر آزارم حتی به یک مورچه نرسیده) تصمیم گرفتم سرم رو زیر شیر دستشویی گربه شور کنم. بعد از شستشو و خشک کردن موها با خیالی آسوده و وجدانی راحت به رختخواب رفتم و تا صبح شاهد دست افشانی و پای کوبی کلیه ی رشک و شپشهای مقیم مرکز بودم.

به جای نتیجه گیری:

1- یه حمومی من بسازم چل ستون چل پنجره (همه با هم) جونم چل ستون چل پنجره

2- کج کلا خان توش بشینه با یراق و سلسله (همه با هم) جونم با یراق و سلسله

3- مرد را دردی اگر باشد خوش است. درد بی دردی علاجش آتش است.

موفق. شاد.

یا علی

لینک
سه‌شنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٦ - بابا بزرگ

   پيمان نفتا (نفتي)   

سلام

اين داستان تخيلي و غير واقعي است.

رشته اي بر گردنم افكنده دوست

مي‌كشد آنجا كه خاطر خواه اوست

بعد از ظهر يكي از روزهاي پاييز سال هزار و سيصد و پنجاه و هفت بود. پيت بيست ليتري نفت رو كه خالي شده بود برداشتم، رفتم در خونه‌ي نادراينا. گفتم: ما نفتمون تموم شده دارم ميرم شعبه‌ي نفت اگه مياي بيا بريم؟ نادر اين پا اون پا كرد، ادامه دادم: اگه درس داري نمي‌خواد بياي. گفت: نه، درس ندارم، ولي...، من كه عجله داشتم تا خودمو زودتر به صف نفت برسونم از منمن كردن نادر فهميدم اهل آمدن نيست. به نادر گفتم: مهم نيست من ميرم، اگه تونستي بيا. با هم خداحافظي كرديم و راه افتادم. از خونه ما تا شعبه‌ي نفت تقريبا دو ايستگاه فاصله بود. (اگه درست خاطرم باشه شعبه‌ي نفت توي خيابون مدائن بود. اونهايي كه آدرس صحيح رو ميدونن بگن) مسير رفت چون پيت نفت خالي بود خيلي سريع حركت كردم و خودمو به نزديك شعبه رسوندم. طبق معمول يك صف طولاني از انواع (شاهزاده و گدا) و اقسام (بابابزرگ و نوه‌ي عزيزتر از جان) و اجناس (ليديز اند جنتلمن) آدمها با پيتهايي كه به فراخور حال از جنس و رنگ و اندازه‌هاي مختلف (فلزي، پلاستيكي، خارجي، ايراني، بيست ليتري، ده ليتري و چند ليتري) بودند، شكل گرفته بود. اين صف حدود صد متري مي‌شد.

بنا به روش جالبي كه ابداع شده بود يك رشته طناب بلند وجود داشت كه از جلوي شعبه‌ي نفت شروع مي‌شد و مردم طناب رو از داخل دسته‌ها‌‌ي پيت‌هاي نفت خودشون رد مي‌كردن تا هيشكي نتونه از خارج صف بياد و يواشكي (يا به زور) داخل صف قرار بگيره. توي صف وايسادن فقط يه راه داشت اونم به عنوان آخرين نفر. خودم رو به انتهاي صف رسوندم. (ميدونم شايد اين پست يه چيزايي رو لو داده ولي اصلا مهم نيست اونقد در اون سال، صفا و صميميت بين مردم موج ميزد كه حيفه آدم ياد اون زمونها و آدمها نكنه. فكر نميكنم ديگه اون دوران اجتماعي براي سالهاي سال يا شايد قرنها تكرار بشه. راستي چي شد كه ما اينجوري شديم. اون جامعه‌ي صادق، صميمي و همگرا تبديل شد به يه جامعه‌ي واگرا، سرد، بي‌روح، با آدمهاي بي‌خاصيت، (البته بي‌خاصيت براي جامعه و اطرافيان نه براي خودشون). اونقد روح خود‌خواهي در جامعه دميده شد كه همه فقط خودمون و منافع شخصي‌ي خودمون رو مي‌بينيم. (منظورم از همه، اكثريت جامعه‌اس نه تمامش)، از فرنگي‌ها اومانيست‌تر و از ماترياليست‌ها ماده‌گراتر شديم. چرا ما اينجوري شديم؟) جلوتر از من يه خانوم جوان با يه پيت نفت 10 ليتري ايستاده بود، از ظاهرش معلوم بود چند ماهي هست كه بار شيشه داره و خيلي با احتياط كارهاش رو انجام مي‌ده. به هر حال به محض اينكه رسيدم طبق عادت هميشگي سلام كردم (عينهو روستايي‌هاي خوش قلب و شهرنشينان پاك‌نيت دوران قديم كه مي‌دونستن هر سلام ذكر خداست) و پيت نفتو روي زمين گذاشتم. خانوم جوان به آرامي به طرف من برگشت و سلام من رو جواب داد. چند لحظه بعد يه دختر خانم خوش تيپ با چادري خوش رنگ كه گلهاي ريز و قشنگ داشت با يه پيت نفت 20 ليتري خوشگل خرامان خرامان به انتهاي صف اضافه شد. به نظرم آشنا اومد، به او هم سلام كردم. دختر با يك عكس‌العمل سريع به من نگاه تند و تيزي انداخت. همديگر رو مي‌شناختيم، يكي از همسايه‌هاي كوچه‌ي اونوري بود. يكي دوبار با مادرش به خونه‌ي ما هم اومده بودن. سرش رو پايين انداخت و سلامم رو جواب داد. بعد از چند لحظه از من خواست كه ادامه‌ي طناب رو كه دست اون خانوم جوان بود بهش تحويل بدم. طناب رو از دسته‌‌ي پيت نفت خودم رد كردم و به ايشون دادم و گفتم: بفرما... خانم. (اسمش رو صدا كردم!!) طناب رو گرفت و از دسته‌ي پيت نفت خودش رد كرد و بقيه طناب رو توي دستش نگه داشت.

آرام آرام به اول صف نزديك شديم و نوبت ما براي دريافت نفت فرارسيد. نفت خودمو كه گرفتم منتظر موندم تا دختر همسايه هم نفتش رو گرفت وقتي داشت پولش رو حساب مي‌كرد پيت نفتش رو برداشتم و از محوطه‌ي شعبه خارج شدم. خيلي سريع خودش رو به من رسوند تا خودش نفتش رو بياره. گفتم سنگينه كار شما نيست. (چند كلمه با هم تعارف كرديم، قانع شد تا اونجايي كه به مسيرم ميخوره و جون و قوه دارم براش بيارم) بالاخره نفت رو تا جلوي منزلشون آوردم.

آن روز هيچ فكر نمي‌كرديم كه اون طناب همان رشته، اون گردن‌هاي باريك همان گردن و اين دختر و پسر همان دوستان هستند.

نتيجه گيري:

1- خدا يكي - زن يكي - شيون هم يه بار.

2- عشق و زندگي كه با نفت شروع بشه، خدا عاقبت آتشين اون رو به خير كنه.

موفق. شاد.

يا علي

لینک
یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦ - بابا بزرگ