ریاضیات جدید   

وقتی معلم ریاضی وارد کلاس شد بچه ها به احترام او ایستادند. معلم بعد از سلام پشت میز خود نشست و دید که معلم قبلی که با بچه ها درس داشته کتاب دینی را روی میز جا گذاشته.

معلم یکی از شاگردان را صدا کرد و به پای تخته آورد و از او خواست که از ۵۵ تا ٩٠ را بشمارد.

شاگرد با تعجب شروع کرد: ۵۵، ۵۶، ۵٧، ۵٨، ۵٩، ۶٠، ۶١، ۶٢، ۶٣، ۶۴، ۶۵، ۶۶، ۶٧، ۶٨، ۶٩، ٧٠، ٧١، ٧٢، ٧٣، ٧۴، ٧۵، ٧۶، ٧٧، ٧٨، ٧٩، ٨٠، ٨١، ٨٢، ٨٣، ٨۴، ٨۵، ٨۶، ٨٧، ٨٨، ٨٩، ٩٠.

معلم شاگرد را مرخص کرد تا سر جای خود بنشیند و خود جلوی بچه ها ایستاد و گفت: خب بچه ها از این به بعد اعداد را طبق بخشنامه جدید اینطور شمارش میکنیم، به این ترتیب  ۵۵، ۵۶، ۵٧، ۵٨، و با صدای خیلی بلند ادامه داد ٨۴، ٨۵، ٨۶، ٨٧، ٨٨، ٨٩، ٩٠.

معلم بغض خود را قورت داد و پشت میز نشست دستهای خود را روی میز و سر خود را روی دستهایش گذاشت. با خود فکر می کرد که خدایا سالهای دیگر اعداد را چگونه به بچه ها یاد بدهم؟

همانطور که در فکر فرو رفته بود اشکهایش آرام آرام بر روی کتاب دینی می‌چکید.

لینک
یکشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٩ - بابا بزرگ

   شلمرود   

توی ده شلمرود

حسنی دیگه بچه نبود

(راستی تا یادم نرفته بگم

شلمرود دیگه ده نبود

شورای ده اسمش رو شهر گذاشته بود)

شامپوی جدیدی زده بود

دیگه کلش کچل نبود

مادرش براش زن گرفته بود

سه تا بچه ی گامبالو داشت

سومیش الان یک ساله بود

از بس که کره خورده بود

تمام لپاش گلی بود

حسنی واسه کار به شهر رفته بود

چند ماه می‌شد که برنگشته بود

زنش تو مزرعه مشغول شده بود

امسال سیب زمینی کاشته بود (این هوا)

صبح اول وقت راهی مزرعه شدن

آخه فصل برداشت شده بود

بچه‌ها سیبا رو از زیر خاک در می‌آوردن

یه جا می ریختن، شکل یه تپه شده بود

زن حسنی بچه به بغل مشغول بود

حواسش اصلا به جلوی پاش نبود

یه هو با کله رفت توی تپه سیب زمینی

بلند که شد بچه دیگه بغلش نبود

لابد لا به لای محصول جا گذاشته بود

داد زد: بچه ها داداشتون الان تلف میشه

بچه‌ها دویدن، دو تا لپ معلوم شده بود

هر کدوم یه لپ رو گرفتن کشیدن

مامانشون خاکای بچه رو خوب تکوند

چند تا نفس مصنوعی هم بهش داده بود

دو تا پسرها شیرشون حلال شده بود

زن حسنی دور و برش رو نگاهی کرد وگفت:

خدا بگم این ؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟ رو چه کار کنه

(مامانشون اصلا اهل قافیه نبود

که آخر حرفش بگه بود یا نبود)

حسنی چند هفته بعد به شلمرود برگشت

کلی پول داشت، اما دزدی نکرده بود

با شادی می‌گفت: تو شهر اصلا کار نبود

زنش که کدبانوی با شعوری بود

فهمید چرا حسنی به شلمرود برگشته بود

اون می خواست همه پولها رو خرج کنه

آخه425 هزار تومن یارانشو گرفته بود.

همیشه

عاشق پیشه

راستی یادم رفت سلام کنم سلام

لینک
شنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٩ - بابا بزرگ

   کربلایی حبیب (با اصلاحیه)   

سلام

سال هزار و دویست و خورده‌ای بود. در یکی از روستاهای استان مرکزی (شما فکر کنید گرکان) کدخدایی زندگی می‌کرد پول‌دار، مال‌دار و البته زمین دار به نام عبدالحسین مددی‌، (چند تا بچه داشت؟ نمی دونم، اما میدونم) خدا به او پسری عنایت فرمود که نامش را حبیب گذاشتند. (یا شاید حبیب اله) حبیب در فضای پاک و معنوی روستا (و حتما بدون آلاینده ها مثل دود و بوق) رشد و نمو نمود و دوران کودکی و نوجوانی را سپری کرد. چند امر مهم را نزد عبدالحسین و مربیان مربوطه آموخت. خواندن، نوشتن، (شامل سواد فارسی وقرآنی) سوارکاری و تیراندازی. (حتما مستحضر هستید که اون سالها داشتن حتی یکی از این مواهب باعث مباهات بود پدربزرگ من که هر چهار موهبت را یکجا داشت) با شرکت در دوره‌های تکمیلی و طی کلاسهای فشرده، تیراندازی با تفنگ و تیراندازی از روی اسب را نیز فرا گرفت.

چند سالی گذشت حبیب برای خود جوان رشیدی شده بود خوش تیپ، خوش هیکل، (قد دو متر، چشما آبی، موها تا اینجا) اما دست بر قضا نیروی انتظامی اون موقع (نمی دونم اسمشون چی بود – ژاندارمری – گزمه – شهربانی – کمیسری - قزاق و یا...) شروع کردن به سربازگیری و نوبت به روستای حبیب رسید. در این موقع بود که حبیب برای فرار از دست سربازگیری (مقداری نون خشک و پنیر داخل بقچه گذاشت و) به سمت مرز غربی کشور (فرار نکردا) حرکت کرد.

وقتی به عراق (اون موقع‌ها منطقه‌ی اراک ایران که از تلفظش هم معلومه به عراق عجم معروف بود و کشور عراق به عراق عرب) رسید قشون انگلیسی در آنجا بیتوته کرده بودند و مشغول رتق و فتق امور مسلمین عراق بودند. پدر بزرگ ما که از دست سربازگیری فرار کرده بود از چاله درآمده و به چاه افتاد (مثل یوسف) و به قشون انگلیسی پیوست (و شد یکی از ژنرالهای ارتش انگلیس، شاید هم سرباز ولی شما بگید ژنرال).

عزیمت حبیب و اقامت چند ساله مقام شامخ پدربزرگی در عراق سه تا مزیت داشت، سوم اینکه به معلوماتی که داشت زبان انگلیسی هم اضافه شد. دوم با کار کردن برای قشون (بیگانه‌ی متخاصم) انگلیس پول هنگفتی به جیب مبارک زد و اول و مهمترین امر اینکه ایشان به زیارت عتبات عالیات مشرف شدند و تبدیل شدند به کربلایی حبیب.

کربلایی حبیب (و یا به اختصار کل حبیب که برعکس کل که بعضی وقتا به کچل اطلاق میشه تا آخرین روز عمر مبارکشون از موهای پرپشت و محکمی برخوردار بودند که احتمالا اینجانب از نظر مو از ایشان ارث برده باشم) به یاد دیار عاشقان افتاد و رحل اقامت را برچید و اسب همت را زین نموده وبه سمت میهن عزیزمان ایران هی کرد. به گرکان که رسید دهنه‌ی اسب را کشید تا اسب ایستاد از اسب سپید آرزوها پیدا شد و هر چه نگاه کرد دختر مورد علاقه‌ی خود را آنجا نیافت و به همین منظور دوره افتاد و دنبال دوشیزه‌ی خوش اقبال گشت تا شاید در روستاهای اطراف بیابد و برباید.

زار و پریشان و خسته و گرسنه کنار چشمه‌ی آبی نشست تا خستگی در کند که چشمش به دختری زیبا روی و نازک بدن و خوش عطر و بوی افتاد که داشت به طرف چشمه می‌آمد و البته آن دختر نمی‌دانست که روی سپیدش، شب کل حبیب را روشن مثل روز و دنباله‌ی موهای مجعد و کمندش که بر باد داده روز بابابزرگ ما را همچو شب سیاه کرده است. (ایشان همان مقام محترم مادر بزرگی ما بودند) کل حبیب گرسنگی و خستگی و تاولهای کف پا و دست‌های پینه بسته را فراموش کرد و یک دل نه صد دل عاشق آن دختر چشم سیاه ابروکمون گردید و به دنبال دختر راه افتاد (از اون موقع بود که دنبال دخترا راه افتادن مد شد. من هر چه در متون تاریخی مطالعه کردم از این حرفها میون جوونا نبوده و الان هم که دیگه اصلا نیست) تا منزل دختر را یافت که در یکی از روستاها بود.

کل حبیب به منزل خود بازگشت و نزد عبدالحسین زانوی احترام به زمین کوفت و درخواست خود را مطرح نمود و به نشانه‌ی اصرار بر خواسته کونه‌ی پایش را آنقدر به فرش زیر پایش کوبید و سایید تا فرش متری چقدر را سوراخ کرده و عبدالحسین را راضی به این وصلت نمود.

بعد از مراسم خواستگاری و بله برون و عقدکنون، هفت شب و هفت روز مراسم عروسی برپا شد و وقتی که گرد و خاک بزن و بکوب به زمین نشست کل حبیب اسباب و اثاثیه خود را از گرکان به روستای عروس آورد (عروس خانوم فرموده بودند: من نمی‌تونم از پدر و مادرم دور باشم - ای جان) و در آنجا ملک و آبی دست و پا کرد و مشغول کار شد.

اتفاقی مهم و سرنوشت ساز در این مقطع تاریخی افتاد و آن ورود مامور ثبت احوال به آن روستا بود و اعلام عمومی نمود: من آمده‌ام که (ناز بنیاد کنم) برای شما سجل صادر کنم. پدر بزرگ ما هم موقع گفتن فامیلی خود که مددی بود زبانش نچرخید و نام روستای همسر عزیز خود را به زبان راند و فامیلی همه‌ی خاندان ما به یک چرخش نوک قلم به نام همان روستا تغییر یافت. (که البته این زن ذلیلی هم به تمام مردان خاندان ما نیز به ارث رسید حتی به دامادهای خانواده- این زن ذلیلی ارثیه؟ یه نوع بیماری مسریه؟) 

بعد از چند سال که کل حبیب صاحب سه پسر شده بود، به سرش هوای تهران افتاد (آخه مقام منیع پدربزرگی چرا نرفتی لندن، کابل، دهلی، حداقل بغداد، شما که زبانت خوب بود راست پاشدی اومدی تهران که چی بشه؟ من توی این شهر به دنیا بیام که چی؟ بشینم پای وبلاگ داستان تعریف کنم؟ این واسه زن و بچه نون و آب میشه؟ فقط یه نوبت آپ میشه) هر چه داشت از زمین زراعی و سهم آب و باغ و خانه و... فروخت و راهی شد. (این مهاجرت مصادف بود با هفت هشت سالگی بابا جلیل) وقتی به تهران رسیدند مادربزرگ ما فرصت را غنیمت شمرد و بعد از به دنیا آوردن یه دختر زیبا مثل خودش دار فانی را وداع گفت و کل حبیب را با چهار فرزند قد و نیم قد در این دیار غربت تنها گذاشت (بابا جلیل تا همین اواخر هر وقت خاطره‌ی مادرش رو مرور می‌کرد ممکن نبود اشک از چشمهای خوش رنگ و قشنگش جاری نشه). کل حبیب بعد از تحمل رنج و مرارتهای زیاد مجبور شد دوباره با بانویی محترم به نام خدیجه (ما بهش میگفتیم عزیز) ازدواج کنه و مراقبت از پنج فرزند (ایشون یه فرزند داشتن) به عهده‌ی با کفایت عزیز قرار گرفت.

کل حبیب حدود سال هزار و سیصد و چهل و خورده‌ای هنگامی که من شش یا هفت ساله بودم در سن هشتاد سالگی درگذشت و در بهشت زهرا دفن گردید و حرم مطهر ایشان میعادگاه عاشقان و دل سوختگان است.

نتیجه گیری: گیرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل

همیشه

عاشق پیشه

(با تشکر از مادربزرگ آینده)

لینک
شنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٩ - بابا بزرگ

   آینده نگری و امید به آینده   

سلام

 

امروز روز اول سال نو مسیحی است به همه ی دوستان مسیحی و ارمنی های هموطن حلول سال نو (سال دو هزار و خورده ای) رو تبریک میگم.

امروز می خواستم راجع به بابابزرگ خودم (که قبلا معرف حضور شدن) مطلب بنویسم اما مصادف شد با هپی نیو یر. به همین مناسبت (وقتی میگم «به همین مناسبت» یاد مراسم ترحیم میوفتم) از اون مطلب منصرف شدم و مطلب دیگه ای رو خدمتتون میگم ایشالا داستان «بابا کل (کربلایی) حبیب» باشه برای بعد.

بعضی ها آینده نگری دارن و ایضا امید به آینده یعنی این دو لازم و ملزوم همدیگه هستند. واضح و مبرهن است شخصی که امیدی به آینده نداشته باشه برای اون برنامه ریزی هم نمیکنه و برعکس.

اما یه نکته ی کوچولو هست که هر کسی چقدر آینده نگر هستش. بعضیا تا نوک بینی خودشو رو میبینن بعضی ها تا ده متر جلوتر و تا ده روز جلوتر و بعضیا برای سه چهار سال آینده برنامه ریزی میکنن.

آرزوهای بزرگ من و آتش عشقی که در سینه ام نهفته (و گاهی زبانه میکشه و بهونه ای میشه برای خجالت کشیدن بابابزرگ آخه از قدیم ندیما گفتن عشق پیری گر بجنبد سر به چی چی زند؟) باعث شده تا امید من به آینده و البته تا اونجایی که بتونم «برنامه ریزی»ام برای سال هزار و چهارصد و بلکه پونصد و خورده ای (هجری خورشیدی) باشه. میگن سازمان هواشناسی هم پیش بینی کرده تا اون موقع هوای شهرهای ایران پاک میشه ایشالا. آخ که چه نفس راحتی بکشیم اون موقع.

 

نتیجه گیری اخلاقی: تا حالا نشده با خوشحالی کارهای سختی رو انجام بدین که ثمره اون رو نوه های عزیزتر از جانتون ببینن اون وقتی که دیگه شما نیستید.

نه؟! نشده؟! پس تشریف ببرین چند تا گردو بکارین لطفا

 

همیشه

عاشق پیشه

لینک
شنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٩ - بابا بزرگ

   آمد زمستان   

پنج بوته گل یخ، دو تا شاخه بیدمشک

سه تا گلدون پر خاک یه کمی هم پشکل

دو تا فرغون پربرف، واسه آدم برفی

شال گردن، گرم و بلند برا پوشیدن من

چل تا گوله‌ی برف اندازه کوفته ی ناهار

یک جفت دستکش نو، چرمی و سوراخ ندار

اما امسال، زمستان داغ و پدر من بیکار

دو زمستان شده پاروی بابا، گل دیوار رها

میگه ننجون در وقت دعا: نکنه قهر کرده خدا؟

 

همیشه

عاشق پیشه

لینک
پنجشنبه ٢ دی ،۱۳۸٩ - بابا بزرگ

   عاشورای حسینی   

سلام

وقتی در چهار راه سرسبز محله ی نارمک تهران متولد شدم سال هزار و سیصد و خورده ای بود از همان سال مامان بزرگه (که معرف حضورتان هستند) نذر کردن هر ساله با فرا رسیدن ماه محرم برای شهادت حضرت امام حسین (ع) مشکی بپوشم. سالهای اول که من هنوز کودکی بیش نبودم مقام منیع مادر بزرگی، خودشان شخصا وارد عمل شده و مراسم مشکی پوشان را اجرا می کردند و طی سالهای بعد به صورت نیمه خودکار و بعد تمام خودکار توسط خودم و در روز اول محرم طی مراسم با شکوهی که کنار کمد لباسها بر پا می کردم صورت می گرفت و تمام ماه محرم بجز چند ساعت (برای شستشوی خودم یا لباس مشکی) این لباس را بر تن داشتم.

این مراسم هنوز بی هیچ کم و کاستی (البته بجز در تعداد روزهای مشکی پوشان) اجرا می شود و هیچ تغییری در کیفیت مراسم صورت نگرفته و انشاءالله اگر عمری باقی باشه باز هم این مراسم توسط بابابزرگ انجام خواهد شد و با همین هیبت درمراسم عزاداری شرکت می کند و تا زنده است همین آش است و همین کاسه...

در روزهایی که گذشت فکر می کردم (اوه خدای من مثل اینکه هنوز هم میتونم فکر کنم) از حدود سی چهل سال پیش تا کنون مراسم عزا داری ایام محرم دچار چه تغییراتی شده است!؟

اون سالها که به دبستان می رفتم  یه آقای نجاری توی محل بود که نیمه ی اول ماه محرم کار رو تعطیل می کرد و نجاری هم با نصب پارچه های مشکی تبدیل می شد به یه تکیه. یه دونه لامپ سر در مغازه یا همون تکیه روشن میشد و کسبه و اهالی محل این ایام رو در تکیه عزاداری می کردن. بجز ناهار ظهر عاشورا که حتمی بود بقیه ایام و لیالی، غذا دادن احتمالی بود و البته هیشکی هم توقعی جز این نداشت. هر کی بود دوست بود و آشنا، یه صفا یه صمیمیت یه روضه یه مداحی یه عزاداری یه  چایی و دیگر هیچ (اگه خاطر شریفتان باشد من و نادر در یکی از همین مراسم شرکت کرده بودیم).

و اکنون 

اول گرفتن مجوز برای راه انداختن هیئت

دوم دعوت از حاج آقا برای سخنرانی و تعیین مقدار درون پاکت

 سوم دعوت از مداح با تعیین وقت قبلی و تعیین مقدار درون پاکت

چهارم دعوت از آشپز و کمک آشپز

پنجم نوبت دادن به خیرین غذا ساز برای کشتن گوسفند و یا دریافت وجه و یا گرفتن اقلام مصرفی و مواد اولیه به مقدار لازم برای هر نوبت (دادن شام برای هر شب عزاداری الزامیست)

لازم به توضیح است که دادن غذای ظهر عاشورا ثوابی دارد که نگو و نپرس حتی اگر لازم باشد برای ربودن گوی سبقت از دیگران باید زیر آب آنها را زد (و بلکه اگر دعوا نمود و حیثیت یکدیگر را لگد مال کرد بهتر است و به اجر خیرین غذاساز افزوده می گردد).

ششم اعلام اسامی خیرین غذاساز  از بلندگوی هیئت با صدای بلند و در چند نوبت

هفتم نباید فراموش شود تزئینات شاد و جذاب و دلربا و رنگارنگ داخل و بیرون هیئت، از پرچم و بیرق رنگی گرفته تا رشته لامپهای رنگی و پر نور که صد البته از برق پشت کنتور استفاده می گردد.

هشتم اختصاص محل مناسبی برای قرار گرفتن خانمها و دختران در کنار هیئت به صورت خودجوش و کاملا مردمی (طوری که اصطکاک میان بانوان محترم باعث فرسایش سرخاب و سفید آب آنها نگشته و از برق و جلایشان کم ننماید).

نهم گرفتن مقدار زیادی فیلم و عکس از برگزاری مراسم این شبها، ظاهرا آرشیو کردن آن و برای روز مبادا مفید فایده خواهد بود.

دهم... چون از قدیم کمی حیا برایم باقی مانده از ذکر مابقی خودداری میکنم.

خدا ایشالا عزاداری همه ما را قبول کند.

لینک
دوشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٩ - بابا بزرگ

   احساس   

سلام

بعضی از حرفها شادن(1) بعضیا غمگین(2)

بعضیا سوالی(3) بعضیا عصبانی(4)

بعضی از حرفها خنده دارن(5) بعضیا گریه دار(6)

بعضیا ترسناکن(7) بعضیا وسوسه آمیز(8)

بعضی از حرفها اما، یه حس تو خودشون دارن که نمیشه توصیفشون کرد.

مثل احساس تاب سواری دخترک یازده ساله

مثل وقتی که یه سرباز توی تابستون توی آب سرد رودخونه‌ی روستاشون غوطه میخوره

مثل وقتی که لیلی و مجنون دست هم رو می‌گیرن

مثل وقتی که یه نفر بعد از سالها عمر، زیر ناودون طلای خونه خدا، گونه‌هاش خیس اشکه

مثل وقتی که برای اولین بار برای یه دختر خواستگار میاد

مثل وقتی که یه بابا بعد از مدتها برای فرزندش دوچرخه می‌خره

مثل احساس یه عروس وقتی داماد درست قبل از عقد فرار می‌کنه

 هیچوقت، هیچوقت نمیتونی این احساس رو درک کنی مگه اینکه دقیقا توی همون شرایط قرار بگیری. هیچکس نمیتونه این احساس رو به دیگری منتقل کنه. اصلا نمیشه، جای چونه هم نداره.

نمیشه یه جوون که سرباز فراریه و هفته ای دو بار میره استخر و سونا و جکوزی بگه من میفهمم که اون سرباز توی اون رودخونه چه احساسی داره

نمیشه یه دختر که هر روز دوست پسرش رو میبینه و روزی ده تا اس‌ام‌اس تبادل میکنن بگه من می‌فهمم که لیلی چی کشید.

نمیشه یه آدم که توی طول عمرش یه بارم نماز نخونده بگه حاجی میفهمم چه احساسی داشتی.

نمیشه یه مردی که هر وقت هر چی خواسته آماده شده بگه من احساس اون بابا رو میفهمم.

 اما میشه تلاش کنیم تا احساس همدیگر رو کمی بیشتر درک کنیم.

اما میشه ...

 

همیشه

عاشق پیشه

 

پی نوشت:

(1) مثل تولد خواهر زاده

(2) مثل زخم شدن دست من

(3) مثل کی میتونم دوباره ببینمت؟

(4) مثل نگرفتن گواهی نامه رانندگی

(5) مثل شکستن دست مادر زن

(6) مثل فوت یک عزیز (البته بجز خبر فوت مادر شوهر)

(7) مثل ورود یه سارق مسلح به خونه

(8) مثل تعارف یه بستنی ایتالیایی پنج میوه با خامه‌ی فراوون و شکلات مایع و ژله‌

 

 

لینک
جمعه ۱٩ آذر ،۱۳۸٩ - بابا بزرگ

   نیو ژان وال ژان (قسمت آخر)   

مهین دهانش همانطور باز مانده بود و نگاه می کرد، مرد جوان ادامه داد: راستی از آقا خبر دارید؟ حالش خوبه؟ مهین با کمی مکث خودشو جم و جور کرد و گفت: آقا حالش خوبه و الان پاریسه. تشریف آوردن به بچه ها سرکشی کنن و یه آب و هوایی عوض کنن. اما من هنوز شما رو به جا نیاوردم نمی خواین خودتون رو معرفی کنین.

مرد جوان که یه چشمش به سالن بیمارستان بود و یه چشمش به مهین، گفت: بله حتما، من میتونم آقا رو ببینم. مهین جواب داد: بله میتونین البته اگه بتونم یه جایی بشینم و بقیه حرفها رو بزنیم آخه پام... مرد جوان یه نگاهی به عصا و پای گچ گرفته کرد و با شرمندگی عذرخواهی کرد و راهنمایی کرد تا مهین و دوستش روی نیمکت کنار حیاط نشستند.

مرد جوان خواهش کرد تا مهین و دوستش همینجا بمونن تا با دو تا نوشیدنی برگرده و مهین که حس کنجکاویش کاملا تحریک شده بود قبول کرد. لحظاتی بعد مرد جوان با دو لیوان نوشیدنی به همراه یک خانم دکتر به محوطه برگشت و کل موضوع را برای مهین تعریف کرد و خواهش کرد تا رسیدن خودش به پاریس از این ماجرا به آقا چیزی نگه، مهین که از شنیدن این داستان شوکه شده بود قبول کرد و بعد از رد و بدل کردن شماره تلفن و آدرس، هر چهار نفر خداحافظی کردند و هر کدام به سوی کار خود رفتند.

مهین به پاریس بازگشت و داستان را در همین حد که یه مرد جوان و همسرش را توی بیمارستان لندن دیدن  و قرار شده که برای ملاقات آقا به پاریس بیاد تعریف کرد و اصرار آقا برای فاش کردن کل ماجرا فایده نداشت.

یکی از روزهای هفته بعد، حدود ظهر بود که زنگ خانه ی آقا در پاریس به صدا در آمد، آقا مشغول شستن دستش بود تا خودش را برای صرف غذا آماده کنه به همین دلیل مهین در را باز کرد و آقایی جوان، قد بلند با لباس فرم پلیس را دید. مشغول سوال و جواب شدند که آقا هم به آنها ملحق شد و همانطور که با حوله داشت دستهایش را خشک می‌کرد از مهین سوال کرد چی شده؟ مهین توضیح داد که ایشون بازرس پلیس اقای ژاور هستن و می‌گن یه آقایی توی یکی از خیابانهای پاریس تصادف کرده و نیمه بیهوش در بیمارستان بستری شده و پلیس یه تیکه کاغذ توی جیبش پیدا کرده که آدرس و شماره تلفن ما توش نوشته شده و حالا از ما می‌خوان که به بیمارستان بریم تا اگه می‌تونیم بهشون کمک کنیم.

آقا با دستپاچگی گفت: خب پس معطل چی هستین؟ لباس بپوشیم بریم. مهین به بازرس ژاور گفت چند لحظه تحمل بفرمایید تا آماده بشیم و با شما به بیمارستان بریم.

چند دقیقه بعد وارد بیمارستان و اتاق مصدوم شدند. مرد جوان بهوش آمده بود و داشت از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. آقا با صدایی ارام سلام کرد و مرد جوان با شنیدن صدا به طرف آقا برگشت. آقا این بار ناخواسته با صدای بلند ادامه داد: جانعلی تو اینجا چکار می‌کنی. آقا با احتیاط جانعلی را در بغل گرفت و همدیگر را بوسیدند.

مهین که تقریبا می‌دانست در بیمارستان با چه شخصی مواجه خواهند شد به سراغ بازرس ژاور رفت و سوال کرد: آقای بازرس مشخص شده که این کار عمدی بوده یا ضارب دستگیر شده یا خیر. بازرس گفت ضارب بعد از تصادف صحنه را ترک نکرده و خودش هم شوکه شده اما از ظواهر امر این طور مشخصه که عمدا این کار صورت گرفته. دوستان دارن با ایشون صحبت می‌کنن تا اطلاعات بیشتری بدست بیارن.

مهین گفت: آقای ژاور ممکنه منو تا تلفن عمومی همراهی کنین باید به برادرم بگم ما خونه نیستیم. بازرس ژاور دست در جیب خودش کرد و یه گوشی تلفن همراه بیرون آورد و با لبخند به مهین داد و گفت بفرمایید از این تلفن استفاده کنین. مهین بدون اینکه خوشحالی و تعجب خودش رو نشون بده گفت: ممکنه شماره رو بگیرین و گوشی رو مجددا به بازرس داد. با کتابفروشی تماس گرفت و به محمد گفت که بیمارستان هستند و چه اتفاقی افتاده و نگران نباشد.

بازرس گوشی رو در جیبش گذاشت و ضمن قدم زدن شروع به صحبت با مهین کرد: شما چند ساله که در پاریس زندگی می‌کنین؟ مشغول تحصیل هستین؟ قصد دارین همین جا بمونین؟ آر یو سینگل؟ و از این جور حرفا...

جانعلی جان که حالا حالش کمی بهتر شده بود شروع کرد به تعریف کردن ماجرای خودش:

بعد از اینکه از شما جدا شدم و به طرف روستای خودمون حرکت کردم دائم فکر می کردم که تا  دو سه روز دیگه برگردم و کار خودم رو ادامه بدم اما وقتی به روستا رسیدم دوستان و اقوام به طرف من اومدن و قبل از اینکه به خونه برسم با هر زبونی که تونستن بهم حالی کردن که مادرت به رحمت خدا رفته. وقتی به خونه رسیدم دیگه نتونستم طاقت بیارم و شیوه و زاری امانم نداد و همونجا از هوش رفتم وقتی چشم وا کردم دیدم توی مرکز درمانی روستا روی تخت خوابیدم و یه خانم دکتر هم مشغول معاینه هستش. حالم که بهتر شد فهمیدم که خانم دکتر یه مقدار اطلاعات از اقوام گرفته و کمی در جریان زندگی من هست. بعد از اینکه حالم جا اومد و دیگه مهیا  بودم برای رفتن به خونه دکتر گفت: فردا صبح من خودم میام خونه و بهت سر میزنم از خونه بیرون نرو. گفتم چشم و پا شدم رفتم خونه. صبح که شد خانم دکتر در زد و وارد خونه شد بعد از حال و احوال و گرفتن نبض و از این چیزا رفت سر اصل مطلب: ببین جانعلی جان تو بین همه‌ی این جوونا هم شهر رفته‌ای و هم سربازی یه پیشنهاد بهت می‌کنم که اگه قبول نکنی به بخت خودت لقد زدی، بعد گفت که ما خانواده ثروتمندی هستیم و الان تمام خانواده من بجز مادرم که دنبال انجام کارهای منه خارج زندگی می‌کنن اگه تو با من ازدواج کنی میتونیم با هم از کشور خارج بشیم و بهت قول می‌دم که بعد از اینکه رسیدیم اون طرف ظرف چند روز هم از یکدیگه جدا بشیم و هم پول خوبی بهت میدم اگه خواستی برگرد ایران و اگه نخواستی همون جا بمون نظرت چیه؟ و انقد از مزایای این کار تعریف کرد که من قبول کردم و به سرعت هر چه تمامتر کارها انجام شد و ما راهی لندن شدیم و اون روزی که مهین خانوم رو توی بیمارستان دیدم روزی بود که قرار گذاشته بودیم بریم برای طلاق دادن خانم دکتر.

آقا که هاج و واج مونده بود و با خودش فکر می‌کرد عجب داستانی پیش اومده گفت: خب چی شد که تصادف کردی؟ جانعلی جان پاسخ داد: از اونطرف چهارراه اومدم بیام این طرف دیدم یه ماشین مسیر خودش رو کج کرد و با سرعت به طرف من اومد و من هر چی کردم خودمو از مسیرش خارج کنم نشد. نه اینکه نشد اونم هی مسیرش رو به طرف من کج می‌کرد با این حال که خیلی محکم نخورد اما تمام بدنم درد می‌کنه.

بازرس ژاور و مهین به اتاق وارد شدن و مهین شروع کرد به توضیح ماجرا : خانم تناردیه همون ضارب گفته دیشب یه مردی زنگ زد گفت من از تهران تماس میگیرم، درست سر ساعت سر چهار راه با ماشین منتظر بمون یه مرد جوونی با این مشخصات که دیدی محکم بزن بهش بقیه کارها رو من درست میکنم و البته دستمزد شما رو هم بهمت میدم. یه کاری میکنم که با همین جوون ازدواج کنی جانعلی جان الان آدم پولداری شده و... اونقد با این خانم تناردیه صحبت کرده که انگار اونو شستشوی مغزی داده چیزایی که از اون مکالمه بیشتر یادش مونده اینکه اون خودشو علیرضا معرفی کرده و گفته تو از هیچی نترس و یکی دیگه اینکه تو باید انتقام تاریخی خانواده تناردیه ها رو از این جانعلی جان بگیری تا بتونین تا ابد سربلند باشین

مهین اضافه کرد: عجیبه که خانم تناردیه تازه دیشب به این خونه نقل مکان کرده و هیشکی از شماره تلفن جدیدش خبر نداشته. این علیرضا کیه که این تماس رو گرفته؟

همیشه

عاشق پیشه

لینک
چهارشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٩ - بابا بزرگ

   نیو ژان وال ژان (قسمت پنجم)   

سلام

این داستان رو می‌خام زود تمومش کنم. یه عالمه حرف روی دست دلم  مونده که میخوام براتون بگم...

راستی اعیاد تازه گذشته و تازه رسیده رو تبریک میگم.

.

.

.

 

، چند ماهی از خودم کوچیکتره و لیسانس پرستاری داره، توی یه بیمارستان پاره وقت کار می‌کنه. به آهنگ ها و سازهای ایرانی علاقه زیادی داره و چند ماهی هم هست که داره آموزش می‌بینه ... آقا گفت: ساز ایرانی؟!

محمد ادامه داد: و از همه مهمتر این که هرچند اون متولد پاریسه اما پدر مادرش هر دو ایرانین. آقا گفت: جالبه! اسمش چیه؟ محمد گفت: اسمش ویدا فاطمیانه. و اینکه اگه شما موافق باشین یه روز دو تا خانواده دور هم جم بشن و همدیگرو ببینن. البته یه جورایی با اونا هم چک کردیم، موافقن. آقا گفت: ما با هم آشنا بشیم؟ البته بد نیست اما اصل قضیه شما هستین که ظاهرا... محمد حرف آقا رو قطع کرد و گفت: نه آقا جون، با این حال که وجود علاقه رو نمی‌تونم پنهان کنم اما رابطمون تا حالا کاملا رسمی بوده و هردومون سعی کردیم بعضی چیزا رو رعایت کنیم. مهین هم در جریان همه چی هست و ویدا رو چند بار دیده.

آقا گفت: خب حالا آخرش چی شد؟ محمد گفت: آخرش اینکه من قرار شده بهشون یه روزی رو اعلام کنم که ما سه تایی بریم خونشون. ویدا از مادرش قول گرفته که یه غذای ایرونی درست کنه.

مهین با سینی چای وارد شد و بغل دست آقا نشست و چای رو تقسیم کرد و رو به آقا گفت: آقا جون حالا حالاها وقت داری خوب فکراتو بکنی بعد سر فرصت بگو که فردا بریم یا پس فردا. بعد هم زد زیر خنده و ادامه داد: البته اگه امشب باشه چه بهتر.

آقا و محمد هر دو زدند زیر خنده و بعد از لحظه‌ای نوشیدن چای را شروع کردند. محمد بعد از تمام شدن چای از آقا و مهین خداحافظی کرد و به کتابفروشی رفت.

مهین گفت: من احتمالا ظرف چند روز آینده با همکلاسیم باید یه سفر دو سه روزه بریم لندن و کارهای پایان نامه رو ادامه بدیم، مقداری اطلاعات کتابخانه‌ای جمآوری کنیم چند تا هم عکس از ساختمونا باید بگیریم. البته قرار گذاشتیم سفر هرچه میتونه کوتاه باشه تا هزینه اقامت کم بشه.

آقا گفت: با هواپیما سفر میکنین یا زمینی؟ اگه پول کم داری بگو بازم بدم تعارف نکنی ها، یه وقت نری اونجا بی پول بمونی.

مهین گفت: نه آقا جون پول لازم نداریم فعلا داریم، زمینی میریم و همه چی رو حساب کردیم و پول هم به اندازه کافی داریم فقط موضوع اینه که شما این چند روزی که من نیستم تنها میشین.

آقا گفت: فعلا تنهایی من مهم نیست باید یه روز رو هماهنگ کنیم بریم منزل خانواده فاطمیان، راستی دقیقا چند روز دیگه باید بری سفر؟

مهین گفت: ما هفته دیگه میریم. اگه به ویدا بگیم دو روز دیگه میریم اونا هم فرصت برای انجام کارهاشون دارن.

آقا گفت: خوبه پس با محمد و ویدا هماهنگ کن نتیجه رو هم به من بگو.

روز موعود فرا رسید، آقا، مهین و محمد با یه دسته گل زیبا به منزل خانواده فاطمیان رفتن و چند ساعتی رو به آشنایی و صرف شام گذروندن و هر چه آقا و آقای فاطمیان تلاش کردن که نقطه مشترکی رو در ایران پیدا کنن موفق نشدن چون اونها بزرگ شده شیراز و اینها تهرانی بودن.

به هر حال همه کارها ختم به خیر شد و قرار عقد و چیزای دیگه رو هم گذاشتن و آقا دیگه از این بابت فعلا خیالش راحت شد.

هفته آینده به سرعت فرا رسید و مهین و دوستش به لندن رفتن و مشغول جمع آوری اطلاعات شدن و گرفتن عکسهای مورد نظر از ساختمانهای قدیمی. در حالی که مهین مشغول نگاه کردن به سوژه‌ی عکاسی از ویزور دوربین بود پاش از پله‌ی ساختمان لغزید و به زمین خورد و به سرعت به همراه دوستش خود را به بیمارستان رساند در آنجا دکتر پای مهین را معاینه و با جا انداختن مچ پا و گچ گرفتن، آن را معالجه کرد.

مهین بعد از چند ساعت استراحت در بیمارستان و کمتر شدن درد با کمک یک عصای زیربغل ایستاد و شروع کرد آرام آرام از بیمارستان خارج شدن. درست در جلوی در بیمارستان مرد جوانی را دید که با ذوق زدگی و خوشحالی زیاد به سمت مهین می‌آمد. مرد جوان وقتی به مهین رسید به زبان فارسی سلام کرد و گفت ببخشید خانم، شما دختر آقا نیستین؟ مهین که دهانش از تعجب باز مانده بود و تقریبا شوکه شده بود جواب داد: بله شما؟ مرد جوان ادامه داد شما مرا نمی‌شناسید اما من عکس شما رو روی تاقچه‌‌ی اتاق آقا چند بار دیده‌ام.

همسر من پزشک این بیمارستان است.

این داستان باز هم ادامه دارد

همیشه

عاشق پیشه

لینک
چهارشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٩ - بابا بزرگ

   نیو ژان وال ژان (قسمت چهارم)   

محمد و مهین تقریبا یک ربع زودتر از فرود هواپیما وارد فرودگاه پاریس شدند، مهین دسته گلی زیبا در دست گرفته و محمد از هیجان ورود پدر کمی دست پاچه بود. برای اینکه گذشت زمان را قابل تحمل کنند به کافه تریای فرودگاه رفتند و دو فنجان قهوه سفارش دادند. نوشیدن قهوه و گپ زدن تا نشستن هواپیما و اعلام از بلندگوهای فرودگاه ادامه داشت بعد از چند لحظه به سوی قسمت استقبال کنندگان رفتند و آنجا به انتظار ایستادند تا بالاخره قد و قامت آقا با ساکی نسبتا بزرگ در چرخ دستی و کیفی در دست از دور نمایان شد. بچه‌ها با تکان های مکرر دست، خود را به پدر نشان دادند، لبهای هر سه به خنده باز شد و بعد از لحظه ای یکدیگر را در آغوش گرفتند.

بعد از خوش آمدگویی و تقدیم دسته گل از فرودگاه خارج شدند و با تاکسی خود را به منزل رساندند. هر چند آقا نزدیک صبح به پاریس رسیده بود اما خوشبختانه آغاز روز یکشنبه بود و همگی می توانستند استراحت کنند.

شام یکشنبه همه مهمان محمد بودند و از آنها در یک رستوران کوچک اما تا حدودی زیبا در نزدیکی منزل پذیرایی کرد. بعد از بازگشت به خانه، آقا کیف خود را باز کرد و مقداری پول به مهین داد و گفت: این هم قولی که داده بودم. و بعد به سراغ ساک بزرگ رفت و آن را باز کرد.

بچه ها هر دو تشکر کردند اما چشمشان به ساک بود که از آن چه چیزی میتواند خارج شود! آقا چند بسته خشکبار مثل پسته و کشمش و بادام و گردو و چند بسته انواع سبزی خشک شده را روی میز گذاشت و یک بسته پشمک که آن را به بچه‌ها تعارف کرد.

لباسهای خود را از ساک خارج کرد و در کناری گذاشت تا بعدا سر فرصت به آنها نیز برسد. تلفن زنگ زد و محمد گوشی را برداشت، بعد از شنیدن صدای آن طرف خط به آرامی به صحبت خود ادامه داد. آقا اشاره ای به مهین کرد و مهین به پدر اشاره کرد که بعدا...

آقا شروع کرد از مهین سوالهایی در مورد دانشگاه و پایان نامه مشترک پرسید و مهین هم توضیحاتی به پدر داد و محمد همچنان در حال مکالمه با تلفن بود. بعد از چند دقیقه محمد نیز به جمع پیوست و این بار صحبتها به کتاب و کتاب فروشی در پاریس معطوف شد. آقا بعد از نوشیدن یک فنجان چای کمی از خانه و شهر و ایران تعریف کرد و گفت: این تابستان هم مثل همیشه عموها با بچه‌هاشون و گاهی هم دایی و خاله با بچه‌ها به باغ سر میزدند و می‌ریختن و می‌پاشیدن و می‌رفتن و همه با هم خوش بودیم.

با این حال که بغض گلوی آقا را گرفته بود ولی ادامه داد: اما جای ماردرتان همیشه خالی بود. راستی، سارا دختر حسن آقا دانشگاه قبول شد و الان ترم اول را تموم کرده و احتمالا تا چند روز دیگه به باغ برگرده. دانشگاه بهشون خوابگاه‌ هم داده و حسن و زنش خیالشون از این بابت راحته. داود وروجک هم که میدونین، در دبیرستان شبانه روزی مشغوله و برای تعطیلات نوروز و برگشت به خونه روزشماری می‌کنه.

آقا صحبتهایش را قطع کرد و رو به بچه‌ها گفت حتما فردا کار دارید. بقیه حرفا باشه برای روزهای دیگه. و خودش اول از همه بلند شد فنجان خالی چای را برداشت و به آشپزخانه برد و بعد از شستن در جای خود گذاشت و برگشت لباسهای خود را که کناری گذاشته بود برداشت و به اتاق محمد که حالا با پدرش مشترک شده بود برد و در جای خود گذاشت.

صبح محمد بعد از خوردن کمی صبحانه از منزل خارج شد و قبل از رفتن به آقا گفت: امروز عصر که از کتابفروشی برگشتم با هم صحبت کنیم. آقا همانطور که فنجان چای در دست داشت با اشاره، نظر مثبت خودش رو اعلام کرد. و مهین چند دقیقه بعد از پدر خداحافظی کرد و گفت: من ظهر برمیگردم چیزی نخوری تا با هم ناهار بخوریم. آقا دوباره با تکان دادن سر موافقت خودش رو اعلام کرد. آقا بساط صبحانه را جمع کرد. بعد از چند دقیقه آماده و از خانه خارج شد و خود را به کنار رود سن رساند و برای ساعتی از آب و هوای آنجا استفاده کرد.

حدود ده صبح ضمن خرید مقداری مواد غذایی و میوه به خانه برگشت و شروع کرد به درست کردن خورش قورمه سبزی. مهین بعد از باز کردن در و سلام کردن بوی آشنایی مشامش را نوازش داد. با سر و صدای فراوان توام با تشکر و تعجب از غذایی که درست شده پدر را بغل کرد و چند بوسه به گونه‌هایش زد.

مهین تلفن را برداشت و شماره محمد را گرفت: الو سلام محمد اگه میتونی برای ناهار خودت رو برسون خونه، بابا یه غذای خوشمزه درست کرده. و ساعتی بعد محمد نیز به جمع خانواده ملحق شد و با هم از خوردن قورمه سبزی لذت وافری بردن.

محمد گفت: میخواستم عصر صحبت کنم اما فکر کنم الان هم موقعیت مناسب باشه. آقا لبخندی توام با کنجکاوی زد و گفت: من هم موافقم. هرچند مهین کم و بیش از موضوع صحبت آگاهی داشت اما بلند شد و برای درست کردن و آوردن چای به آشپزخانه رفت و خودش رو آنجا مشغول کرد که بقیه راحت‌تر حرف بزنند.

محمد گفت: حدود شش ماه پیش که وارد این کتابفروشی شدم با یه دختری آشنا شدم که از مشتری‌هاس

این دادستان ادامه دارد

همیشه عاشق پیشه

لینک
پنجشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٩ - بابا بزرگ